صدای باران از پشت پنجره می آید
هوا آنقدر سرد است که پتو با پر کاه چندان فرقی ندارد
دلم و حتی مغزم یخ زده اند نه از سرمای هوا!
از بس هوا ناجوانمردانه سرد است اما این هوا کجا و آن هوا کجا
سردی دلم برای رفتن دلگرمی است و یخ زدگی مغزم از گردش افکار پریشان
فکرم این است تو را خواهم دید بالاخره امروز نه فردا و همه وقایع را با تو مرور خواهم کرد از اضطراب رفتن سردار تا هزار یک دغدغه دیگر
اما مغزم یخ میزند وقتی میدانم خانواده شهید مدافع فقط یک سنگ قبر دارد
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس
او سردار بود
شهید بود
مالک بود
سرباز بود
هرچه بود امروز رهبر کشورش برایش اشک ریخت با اشک گفت ما از او بدی ندانیم سه بار تکرار شد سه بار، نائب امام زمان این را برایش گفت و اشک ریخت......
اشکی که پشت خیلی ها را لرزاند
هر چه بشود پدر نباید چشمانش گریان شود بچه ها پاهایشان که هیچ
قلبشان می لرزد
وارزقنا شهادت فی سبیلک
پشتت که به خدا گرم باشد سردار دلها می شوی
تمام ائمه را زیارت می کنی
و تویی که به خاک می گویی چه زمانی اجازه دارد دربت بگیرد
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس
دراز کشیده ام، نمیدانم خودم سنگین ترم یا قفسه سینه ام
همان قدر که بلند شدن سخت است بالا و پایین رفتن این دنددها هم سخت
البته هیچ کدامشان از کله شقی ام سخت تر نیست
همه میگن کرونای قمی داری و من فقط لبخند میزنم
و نگفتم که حتی دکتر هم گفت
اگر من بیفتم همه دوروریهایم که نزده می رقصند
و حالا حتی توت خشک را هم شسته اند که مبادا کرونایی باشد
برگ خزان می شوند
فعلا تحمل می کنم این سخت نفس کشیدن ها را تا خدا چه خواهد
فقط هم کلاسی ام گاهی پیام میدهد بهتری دکتر
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس